هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
52
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
( 1 ) در شرح نهج البلاغه از محمد بن حبيب در امالىاش آمده كه در روز احد بيشتر ياران پيامبر از گردش گريختند . گروههاى مشركان بسوى او روى آوردند ، نخست گروهى از بنى كنانه آهنگ او نمودند و سپس گروهى از بنى عبد منات كه پنجاه رزمنده در آن شركت داشتند . پيامبر فرمود : اى على اين گروه را از من دور ساز . على ( ع ) پياده بود و آنان بر اسبان خويش سوار بودند . على پيوسته با شمشيرش آنان را مىزد تا از گرد پيامبر پراكنده شدند . سپس گروه ديگرى بسوى پيامبر آمدند و على ( ع ) با آنان همان كرد كه با گروه نخست كرده بود . مشركان بارها به گرد پيامبر جمع گشتند و على آنان را از دستيابى به پيامبر بازداشت ، تا آنكه ده تن از بنى سفيان بن عوف را كشت . جبرئيل در آن هنگام بر پيامبر ( ص ) فرود آمد و گفت : اى محمد ، فرشتگان از اين همراهى على به شگفتى در آمدهاند ، پيامبر فرمود : چرا چنين نباشد ، او از من است و من از اويم . و جبرئيل گفت : و من از شمايم . آن روز از سوى آسمان آوازى شنيده شد كه گويندهاى ناپيدا آواز مىداد : « شمشيرى جز ذو الفقار و جوانمردى جز على نيست » . از پيامبر پرسيدند گويندهء آن كيست ؟ فرمود : اين جبرئيل است . ( 2 ) اين خبر را گروهى از محدثان روايت نمودهاند و از روايات مشهور است . ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مىگويد : من آن را در برخى از نسخههاى مغازى ابن اسحاق يافتم و از استاد خود عبد الوهاب بن سكينه دربارهء آن پرسش كردم ، پاسخ داد : از روايات صحيح است ، گفتم پس چرا صحاح آن را نياوردهاند ؟ گفت : آيا هر روايت صحيح را صحاح دارند ؟ گردآورندگان صحاح در آوردن بسيارى از روايات صحيح اهمال كردهاند . « 1 » طبرى نيز آن را در تاريخ خود ( ج دوم صفحهء 17 ) آورده و حديث را همانگونه روايت نموده كه ما يادآور شديم ، كه ايشان شنيدند كسى بانگ مىزند : « لا سيف الا ذو الفقار و لا فتى الا على » . حافظ ابو جعفر
--> ( 1 ) - شرح نهج البلاغه ص 322 جنگ احد .